سيد محمد باقر برقعى

476

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

وهم است يا خيال سرابى كه زندگيست * يا خواب غفلتى ز پس خواب ديگر است اين گنبد مدوّر زيباى هفت رنگ * حيرت‌فزاى عامى و پير و پيمبر است در برگ‌برگ دفتر هستى چو بنگرى * نقشى ز پوچ بودن دنيا مصوّر است از تندباد حادثه در باغ زندگى * هردم گلى رسيده ز ره تازه پرپر است يا گربه جاى مانَد و بالَد در اين سراى * آخر همان حكايت تلخش مقدّر است مائيم و عاقبت دوسه مشتى ز خاك خود * اين آخرين عدالت چرخ ستمگر است اين رمز و راز كار جهان است و غير از اين * چيزى نه بيش باشد و چيزى نه كمتر است پيرايه‌ى زندگانى افتاده ز پاى آن چنانم كه دگر * اميد نمانده‌ست به برخاستنم تا چند ميان جمع ياران بايد * اين چهر دژم به سيلى آراستنم قدرى نفزود چرخم از گردش خويش * كوشيد هماره در پى كاستنم پيرايه‌ى زندگانىام شد غم و رنج * زودا كه رسد موسم پيراستنم آسوده از اين سراى بربندم رخت * فارغ ز هرآنچه بيش و كم خواستنم براى دلتنگى استاد بهزاد ستون فرهنگ رها از غم بود و نابوده‌اى * سر از فخر بر آسمان سوده‌اى ستون گرانسنگ فرهنگ تو * سرود وزين خوش‌آهنگ تو تو مام وطن را بهين‌زاده‌اى * اهورانژادى و آزاده‌اى ز همچون تويى نام اين سرزمين * هماره بماند به گيتى وزين سخن هرچه گويم تو را زين مقال * فزونى از آن و وزين قيل و قال خدا را چه دارى ز غم روى زرد * ز دل از چه آرى برون آهِ سرد ز تنهايى خود چرا درهمى * كه دل با تو دارند نيكان همى